آشنایی استاد ربیعی با استاد عبدالباسط از زبان خود استاد
آشنایی من با عبدالباسط هم بخاطر کُردیت من بود، در سال 1962 میلادی جهت مسابقه ی بین المللی قرائت قرآن از طرف ایران اعزام شده بودم. من همیشه لباسهای محلی، کُردی، خود را در پوشش خویش داشتم، در اولین روز سفرم، در اقامتگاه قاریان، داشتم برای خود تمرین می کردم و سوره ی احزاب را با صدای بلند می خواندم، نفهمیده بودم که شاید بعضی از قاریان به قرائتم گوش دهند، که یک مرتبه صدایی رسایی بلند شد که می گفت:( یا سلام، یا سلام، خدا تو را قوت دهد برادر، سرم را که بلند کردم، هیئت مصری را دیدم که همان روز رسیده بودند، در بینشان عبدالباسط و خلیل الحصری را شناختم، از روی صندلی برخاستم در همان حال عبدالباسط به نزد من آمد و پس از سلام و مصافحه و دیده بوسی با تمام آنها، عبدالباسط به من و همراهانش- بعد از اینکه لباسهایم توجه آنها را به خود جلب کرده بود- جریان کُرد بودنش را شرح داد، من بسیار خوشحال شدم و در پوست خود نمی گنجیدم، واقعاً نیروی عجیبی در من ایجاد شد. از آن پس، تا آخرین روز اقامتمان که حدود پنجاه شبانه روز بود، مرا با خود همراه نمود، به طوری که با هم نماز جماعت می خواندیم، ایشان چندین مرتبه از من خواهش کردند که لباسهایم را به او دهم تا بپوشد، و اکثر اوقات بر روی عبای من نماز می گذارد. آشنایی من با عبدالباسط هم بخاطر کُردیت من بود، در سال 1962 میلادی جهت مسابقه ی بین المللی قرائت قرآن از طرف ایران اعزام شده بودم. من همیشه لباسهای محلی، کُردی، خود را در پوشش خویش داشتم، در اولین روز سفرم، در اقامتگاه قاریان، داشتم برای خود تمرین می کردم و سوره ی احزاب را با صدای بلند می خواندم، نفهمیده بودم که شاید بعضی از قاریان به قرائتم گوش دهند، که یک مرتبه صدایی رسایی بلند شد که می گفت:( یا سلام، یا سلام، خدا تو را قوت دهد برادر، سرم را که بلند کردم، هیئت مصری را دیدم که همان روز رسیده بودند، در بینشان عبدالباسط و خلیل الحصری را شناختم، از روی صندلی برخاستم در همان حال عبدالباسط به نزد من آمد و پس از سلام و مصافحه و دیده بوسی با تمام آنها، عبدالباسط به من و همراهانش- بعد از اینکه لباسهایم توجه آنها را به خود جلب کرده بود- جریان کُرد بودنش را شرح داد، من بسیار خوشحال شدم و در پوست خود نمی گنجیدم، واقعاً نیروی عجیبی در من ایجاد شد. از آن پس، تا آخرین روز اقامتمان که حدود پنجاه شبانه روز بود، مرا با خود همراه نمود، به طوری که با هم نماز جماعت می خواندیم، ایشان چندین مرتبه از من خواهش کردند که لباسهایم را به او دهم تا بپوشد، و اکثر اوقات بر روی عبای من نماز می گذارد. یک روز از او پرسیدم که:(شیخ! پدر بزرگ شما از کدام منطقه ی کُردها بوده است؟) شیخ ما جواب دادند:( در حقیقت او کُرد عراقی و اهل شقلاوه بوده است.) در آن مسابقه، من رتبه ی دوم را کسب کردم، و بعد از آن جریان، یک بار نامه ای از ایشان بدستم رسید، که اول نامه با چنین کلماتی شروع کرده بود:( از عبدالباسط کُردی، به ربیع القلوب برادرم، قاری ایران.) ایشان از بس به من محبت داشتند که همیشه مرا ربیه القلوب- یعنی بهار دلها -صدا می زدند. این نامه حاوی چند عکس بود که در پاکستان با هم گرفته بودیم من هم اکنون نواری که در پاکستان از صدایش ضبط کرده بودم را دارم و بارها برای خود گوش می دهم، او در یک مجلسی که داشتیم، سوره ی مؤمنون را به گونه ای قرائت کرد که هم خود ایشان و هم جملگی ما شنوندگان به گریه افتادیم، در آن مجلس شیخ عبدالباسط آیه ی( ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة... تا آخر آیه که می فرماید:( فتبارک الله احسن الخالقین) سه بار، با سه روایت-ورش، خلف و حفص با سه آهنگ متفاوت، بگونه ی عجیبی قرائت کرد. بعد از شیخ عبدالباسط، شیخ محمود خلیل الحصری نیز به جایگاه رفتند، و ادامه ی آیات خوانده شده از طرف عبدالباسط را قرائت کردند. زمانی که از آقای ربیعی سؤال شد که این نامه چگونه بدست شما رسیده در جواب گفتند که:( در تاریخ 22 تیرماه سال 1350 شمسی روز سه شنبه، شیخ خلیل الحصری همرا با یک هیئت علمای الازهر مصر، از جمله شیخ محمد فحام و دکتر عطیه صقر از طرف دارالتقریب قاهره به ایران آمده بودند که این نامه را با شیخ خلیل الحصری ارسال داشته بودند. و البته من هم جوابش را با همانها ارسال داشتم.)
استاد محمد ربیعی یکی از قاریان ممتاز بین المللی دز زمان قبل از انقلاب که حدود پنجاه شبانه روز، در پاکستان با استاد عبدالباسط و همچنین استاد محمود خلیل الحصری همراه بوده است، می گوید:
( خشوع و فروتنی او را هیچگاه فراموش نمی کنم، تقوی و ترسش از خدا را هرگز از یاد نمی برم، خدا او را رحمت کند هنگامی که برای نماز بیدار می شد، بنده را نیز برای نماز، شبها همیشه بیدار می کرد، در شگفتم که این مرد هیچگونه تکبر و غروری نداشت، زمانی که می دید ما مطلبی را از او یاد می گیریم، بسیار خوشحال می شد. اصلاً به خودش نمی رسید، بسیار ساده پوش بود، و موهایش اکثر اوقات ژولیده و شانه نشده بود، هر کسی از او درخواست می کرد که برایش چند آیه ای بخواند، بدون هیچ بهانه و تأخیری، بلافاصله شروع به قرائت می کرد. و از همه مهم تر، موقعی که با هم می نشستیم خیلی کم حرف می زد، و بیشتر آیات قرآن را زیر لب زمزمه می کرد و در همان حال چشمانش را روی هم می گذاشت و سرش را آرام آرام بگونه ی خاصی تکان می داد و هر چند گاهی از چشمانش اشکهایی جاری می شد و من هم بدون اختیار تحت تأثیر شدید وی قرار می گرفتم.)
( ایشان هیچگاه نسبت به شاگردانش حسادت نمی کردند... و از لحاظ اخلاقی بسیار خوب و والا بودند، همواره در زمینه ی آموزش یاورمان بودند، و از هیچ کمکی برای پیشرفت ما دریغ نمی کردند.)
گردآوری: عبدالسلام حقگوییکلمات کليدي : آشنایی استاد ربیعی استاد عبدالباسط استاد
ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 21 تير ماه ، 1388 توسط
admin 